در کوچه خاطراتم که قدم میزنم جز دیوار های خشک آجری چیزی نمی بینم، گویی سایه سنگینی از غبار برروی آنها نشته است. درخت های سبزی که با نشاط جوانی سبزشان کرده بودم حال جز ترکه خشک که آماده سوزاندن است بیش نمی باشند.
عشق را از این کوچه دزدیدند ،نمی دانم چه گونه ؟ اما می دانم او علاقه ای به محله من نداشت مردم این کوچه هر کسی را در جمع خودشان راه نمی دادند ، اما او آمد و دزد عشق کوچه خاطراتم شد و هرچه زندگی من بود با خود به یغما برد.
سکوت و تنهایی محله را فراگرفته و در تاریک ترین گوشه این محله کوچه خاطرات من، مردم حتی دیگر سلامی به هم نمی کنند گویی که انگار از روز اول این چنین غریبه بوده اند.
من نیز نگارانم، شاید اگر اجازه ورود آن غریبه را نداده بودم حال، نور بود ! و اگر نور بود، عشق بود، باز هم
کوچه ی خاطراتم سبز بود و مردم مرا به چشم یک نادان نگاه نمی کردند.
نمی دانم به انتظار چه نشسته ام شاید به انتظار جرقه ای کوچک که تمامی این کوچه را در خود بسوزاند و
خاطره ای بر جا نماند و خلاصی از سنگینی نگاه این مردم را به ارمغان آورد ، شاید چشم انتظار نوری هستم که تاریکی را از خاطرات بردارد و چون شبنم مطهر صبحگاهی ، درختان پیرامون خاطرات را چون گذشته جوان و سبز کند
شاید نیز منتظر کسی هستم که عشق به یغما رفته را باز ستاند و دل مردم این محل را شاد گرداند، نمی دانم تا کی
می خواهم بر سنگ فرش های این کوچه تاریک قدم گذارم.
امیر

پازل
دلم می خواست برگردم به گذشته روزهایی که هم من بودم و هم تو و فقط همین !
بین ما هیچی نبود و هر دو بی دغدغه یک زندگی خوب رو می گذراندیم !
دلم می خواست بتونم پازل زندگی رو از نو بچینم و تو را به عنوان یک قطعه خوشرنگ این پازل جای دیگه ای از زندگی قرار بدم.
آره قبول دارم که شاید قشنگ ترین قطعه پازل زندگیم بودی اما نباید همیشه قطعه خوشرنگ تو پازل خوب جا بگیره، تمام سعی خودمو کردم تا شاید بتونم به درستی جایگاه خوبی برات پیدا کنم و یا بسازم اما افسوس که این پازل درست شدنی نبود، نمیدونم تو ناصاف بودی یا قطعات دیگه این زندگی سر ناسازگاری زده بودند و یا شاید من این بازی رو بلد نبودم و نتونستم زندگی رو با نظم بچینم اما می دونم هرچی بود باعث شد تمام زندگیم از بین بره و باعث افسوس! باعث بشه من بمونم و یه پازل ناقص که انگارنمی خواد هیچ وقت کامل بشه، حالا مجبورم قسمتی از زندگیم رو حذف کنم تا شاید بتونم به یک شکلی این پازل رو کامل کنم.
اما اگه یه روزی به گذشته برگردم هیچ وقت خام دست فروشی نمیشم به اسم احساس، تا مجبور بشم با زندگیم به بازی بشینم
ادامه داره اما حسش نیست،حالش نیست . ..
شازده کوچولو
یادت ارم روزگار بزرگیت را
یادت می آید روز هایی نه خیلی دور که چنان خندان بر گزر زمانه عبور می کردی که گویی کسی نخواهد توانست قطره اشکی بر چشمانت ببیند، یادم می آید سر مست ترین جوان اطراف خویش بودی و یا به جرات می توان گفت احساسی بغیر از خوشحال بودن نمی دانستی
پس چه شده است، کجا رفت آن شور و هیجان که من از تو دیدم، کجاست آن نغمه های دل انگیز که با صدای بلند فارق از شرم، در هر مکانی به شوق سر می دادی
بیادت آرم روزگاری که در سخت ترین لحظات آنچنان استوار بودی که امید به تو امیدوار بود اما امروز خود نیز به امید، امیدی نداری.
همواره بالا می پریدی، دور از همه در آسمان بودی، بی انصافی نیست که گویم حسود بودم از خوشبخیت، آه اما امروز، دلگیرم از این همه زوال که بر سرت آمده
چه گذشت بر تو ای عزیزتر از جان، بهانه نمی خواهم، جوابم را به قدر دوستی مان ده نه به قدر بهانه، من بی تو زندگی، سخت توانم کرد رفیق تنهایی های سختم.
جوابت لبخندی خواهد بود سرد، این را نیز در این سال ها خوب فهمیدم، تو در سخت ترین شرایط می خندی چون عادت تو خنده است، اما تنها من می فهمم که خنده تو خنده ای به تاریکی مرگ است نه کمتر
بدان که تا روزی امید را به تو برنگردانم زندگی به قدر زنده بودن خواهم کرد نه به قدر زندگی کردن
حال اگر دوستم داری، حال اگر برایت عزیزم، به سال های قبل برگرد دوران دوری است اما قابل دسترس، کمکت می کنم،دستم را رد نکن، من چون اطرافیانت نیستم، من تو را برای خود
نمی خواهم من تو را برای خودت می خواهم خودت را برای خویش، باور کن بی تو نمی توانم. برگرد به زمانی که تنها و دور از دسترس این آدم ها بودی
امیر
شب تنهایی است، من در کنار تمام آنچه که دوست دارم هستم اما برای رسیدن به آنان ساعت ها باید صبر کنم
لحظه ها گویی سنگین تر از همیشه به جلو می روند تا مرا از رسیدن به عزیزانم و به دلبستگی هایم دور نگه دارند. دلتنگی غروب آدینه نیز بر این سنگینی دقایق می افزاید و من چشم انتظارم.
باور نمیکنم که چگونه این دقایقی که به این سختی از پس هم می گذرند ۲۴ سال از عمر مرا گرفتند بی آنکه من متوجه این گذر زودگذر عمر شوم !
در این زمان تنهایی است که می توانم ژرفتر از همیشه به گذشته فکر کنم، غمگین می شوم،شاد می شوم، یاد خاطراتی می افتم که بر زندگی ام نقش بسته است، خاطراتی که تجربه های زیادی برایم به ارمغان آوردند تجربه هایی تلخ و شیرین حال با این تجربه ها می توانم در شناخت زندگی، در استفاده از زمان، در برخورد با عزیزانم بهتر عمل کنم تا آینده ای شاد تر از گذشته برای خویش بسازم
به امید موفقیت در آینده برای خویش به امید پایان این انتظار
۸۸/۸/۲۹ یک شب تنهایی اجباری در درون شهری پر هیاهو
ای مهربان ترین مهربانان !
از تو می خواهم در این اتصال عاشقانه با من شریک شوی
تا مانند تو بی قید و شرط، بی چشمداشت،بی اجبار و بی قضاوت دوست بدارم و خود را همین طور که هستم بدون هیچ پیش داوری بپذیرم، زیرا زمانی که خود را داوری می کنم خویشتن را گناهکار و مستحق مجازات می یابم
ای آفریدگار بزرگ به من یاری ده تا دیگر آدمیان بویژه نزدیکانم را همانطور که هستند بی قضاوت بپذیرم و دوستشان بدارم زیرا اگر داوری شان کنم آنان را نیز گناهکار یافته و سرزنش شان می کنم
مجله موفقیت شماره ۱۵۸
خدایا به فریادم برس !!
خدایا این همه کوته فکری مردم را چگونه تحمل می کنی ! اشرف مخلوقاتت را به این آسانی تنها گذاشته ای ؟ چرا مرا به حال خود رها کرده ای ! ؟ خدایا به فریادم برس !
خسته ام از این همه تضاد در یک جامعه، خدایا من کوته فکرم یا دیگران ؟ چرا بعضی از مردم خوشبختی را در چیز هایی می بینند که تو در هیچ مکتب و دینی نامی از آنها نبردی ؟ چرا مردم برای خوشبختی کوتاه در این دنیا آخرت خود را ارزان می فروشند ؟ خدایا معاد را باور دارند، عدل را باور دارند اما گویی تا به چشم نبینند باور نمی کنند، مگر تا بحال برای باز شدن چشمانشان کاری نکرده ای ؟ خدایا قرآنت گویی برایشان سخت است ؟ با دلی پاک به دنیا می آیند اما به ناگاه از پست تریت موجودات کمتر می شوند خدایا آیا تنهایشان گذاشته ای ؟ از کرامتت بعید است ؟خدایا رحمانیتت را نشانمان ده، خدایا دستمان را بگیر !
از برزخی که در آن فرو رفته ایم نجاتمان بده ؟خدایا ما نیازمند تو هستیم و بدون تو لحظه ای زندگی نمی توانیم کرد. هرچند که گاهی منکر فضل و بخشش تو هستیم !
خدایا مهربان ترین زندگیم تو هستی، به مهربانیت قسم نیازمند مهربانیت هستم
شازده کوچولو
سلام، چهار سال از وقتی که شخصیت شازده کوچولوی من بوجود اومده می گذره یادم می یاد اون وقت ها من سال اول دانشجوییم بودم و وقت آزاد زیادی داشتم اون موقع شازده کوچولو راوی داستان زندگی من و دوستام بود و بجای ما نقش بازی می کرد. داستانش تو وبلاگ شخصیم بود یادش بخیر چند سالی هست که از پیشمون رفته اما فکر کنم وقتشه بر گرده ؟
درسته که اون وقت ها این شازده کوچولوی ما کوچیک بوده اما به تنهایی بار مسولیتی بزرگ رو شونهاش بود و دوستام و اطرافیانم همیشه بهش اعتماد می کردن و رازهای بزرگی رو بهش می گفتن اونم از طرفشون حرف می زد تا آروم بشن و مشکلاتشون حل بشه
حالا پس از گذشت سالها شازده کوچولوی ما بزرگ شده اما هنوز واسه من همون کوچولوی دوست داشتنی که تو دانشگاه باعث اتفاق های خوبی واسه من و دوستانم شد بهمین دلیل هنوزم شازده کوچولو می خونمش !!
شازده کوچولوی من از امروز گاهی راوی زندگی اطرافیان می شه، گاهی نیز راوی قصه هایی که از افکار خالقش خطور میکنه و گاهی اونقدر سنگ صبور می شه که میاد و جای من قرار میگیره !
منتظر داستاناش باشین شاید روزی جای شما باشه اما مطمئن باشین تا خودتون نخواین اون همچین کاری نمی کنه هر چی نباشه شازده کوچولوی منه !!
راز درون دل را هر که دانست از ما برید، افسوس تو نیز دانستی و از ما بریدی
روزی تو آرزوی دل ما بودی اما هیچ بر زبان نیاوردی تا دلمان از تو برید
روزی نگاه تو آتشی بر جانمان می انداخت، اما تو خاموش بودی
حال که دلمان سرد است باز هم خاموشی !؟
آن خاموشی کجا و این شور کجا ؟ آه چرا آتش بر این دل خراب می زنی ؟ دل ما دیگر طاقت سوختن ندارد سالهاست که دیگر یادی از تو نمی کند ؟
تو دور از منی و من دور از تو، گذشت روزگاری که برای دیدنت به آن سوی آبها آمدم و تو با لبخند به سراغم آمدی
آن روز تو بهانه بودی وامروز دیگر بهانی نیست
دل خسته ما را تنها بگزار، خسته تر از این است که آزارش دهی
اگر روزی کتابچه خاطراتم را بدنباله اسمت ورق زدی اسم خود را جستجو نکن تو هیچ وقت خاطره نبودی، تو شاید آرزو بودی !
تو رویا بودی، و از امروز تو محال زندگی منی و من محال تو
امروز تو دیگر تنها نیستی
امروز روز توست
امروز روز شوق توست و من از خوشحالیه تو بسیار خوشحالم
مبارکت باشد
هیچ وقت به حرف کسی گوش نمی داد، همیشه کاره خودش رو می کرد، مغرور تر از اون نمی شناختم ، هیچ وقت نمی خواستم باهاش ارتباط بر قرار کنم، یه جورایی قبولش نداشتم. و می تونم بگم از بودن کنارش احساس بدی داشتم.
نمی دونم چرا با اینکه ازش ضربه نخورده بودم اما این احساس روداشتم. با اینکه همسن بودیم اما اگه کسی نمی شناختش و سنش رو نمی دونست، جوری رفتار می کرد که همه فکر می کردن حداقل ۱۰ سال بزرگتره و ده تا پیرهن بیشتر از من پاره کرده از این بابت همیشه حرص می خوردم و خود خواه ترین آدم روی زمین می دونستمش .
یه شب سرد و بارونی تو زمستون از شرکت به سمت خونه می رفتم، از شدت سرما حتی نمی تونستم درست راه برم فقط حقوقی که نقد تو دستام بود و هزار تا نقشه براش کشیده بودم گرمم می کرد، آخه اون روز من و همه ی همکارای شرکت حقوق و عیدی گرفته بودیم، تو فکر لیست خریدای عجیبم بودم و از سرما نفس نفس میزدم که صدای بوق ماشینی احساس خوشبختی رو تو اون سرما بهم داد از شدت خوشحالی درب جلوی ماشینو باز کردم و سوار شدم. وای باورم نمی شد بازم اون بود، با همون ماشین درب و و داغونش، چه اشتباهی کردم یخ می زدم اما همراهی این آدم رو دیگه تحمل نمی کردم.
کاریش نمی شد کرد، ناسلامتی همکار بودیم با احوالپرسی و خنده های دروغین من، شروع به حرکت کردیم، آدرس خونه رو پرسید و به خاطر سردی هوا اصرار به رسوندم کرد، اینم یه جور تظاهر دیگه، دلم می خواست سرم رو به شیشه بکوبم، اما فقط تشکر می کردم. انگار خوشحال تر از همیشه بود، تو چشماش نور خاصی بود، احتمالا اونم از گرفتن عیدیش و حقوق خوشحال بود، ازم پرسید خواهر دارم یا نه، منم سرم رو تکون دادم یعنی آره و گفتم یه خواهر کوچیک تر از خودم دارم. جلوی یکی از بزرگ ترین فروشگاه های شهر توقف کرد، با پیشنهاد همراهیش برای خرید دیگه مطمئن شدم کارم در اومدست و امروز باید شاهد بلند پروازی های یه موجود از خودراضی باشم، پیشنهادشو قبول کردم و زیر لب غر می زدم.
۲ ساعت بعد از فروشگاه در اومدیم، ساکت بودم، از وقتی تو آخرین فروشگاه نظرمو برای خرید یه کاپیشن صورتی رنگ دخترانه که خیلی کوچیک بود پرسیده بود، دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشده بود.
از تمام حقوقش فقط خرج ۵ روز خوشگذرونی مجردی من مونده بود، البته اونم مجرد بود، یعنی تا اونروز که من اینجوری فکر می کردم، اما خوب اون همه حقوق رو چطوری خرج کرد!، برنج، حبوبات، روغن و … چیزایی که من حتی نمی دونم به چه درد می خورن و دوتا کادوی قشنگ، یک کاپیشن دخترانه و یک جفت کفش مردانه با شماره ۳۸ که معلوم بود ماله یه مرد جوون با سن و ساله کمه،فروشنده ها هر دوی کادوها رو با سلیقه کادو کرده بودن. تو تمام خریداش فقط یه جاسویچی چرم دیده می شد که معلوم بود اینو برای خودش گرفته بود و نظرم منم خیلی براش مهم بود. تو فکر خریداش که بیشتر شبیه به خریدای مادرم بود غرق شده بودم که با ترمز ماشین از فکر در اومدم، اینجا کجاست ؟
ادامه دارد …
دیدگاههای تازه