خانه > داستان > یادت ارم روزگار بزرگیت را

یادت ارم روزگار بزرگیت را

یادت ارم روزگار بزرگیت را

یادت می آید روز هایی نه خیلی دور که چنان خندان بر گزر زمانه عبور می کردی که گویی کسی نخواهد توانست قطره اشکی بر چشمانت ببیند، یادم می آید سر مست ترین جوان اطراف خویش بودی و یا به جرات می توان گفت احساسی بغیر از خوشحال بودن نمی دانستی

پس چه شده است، کجا رفت آن شور و هیجان که من از تو دیدم، کجاست آن نغمه های دل انگیز که با صدای بلند فارق از شرم، در هر مکانی به شوق سر می دادی

بیادت آرم روزگاری که در سخت ترین لحظات آنچنان استوار بودی که امید به تو امیدوار بود اما امروز خود نیز به امید، امیدی نداری.

همواره بالا می پریدی، دور از همه در آسمان بودی، بی انصافی نیست که گویم حسود بودم از خوشبخیت، آه اما امروز، دلگیرم از این همه زوال که بر سرت آمده

چه گذشت بر تو ای عزیزتر از جان، بهانه نمی خواهم، جوابم را به قدر دوستی مان ده نه به قدر بهانه، من بی تو زندگی، سخت توانم کرد رفیق تنهایی های سختم.

جوابت لبخندی خواهد بود سرد، این را نیز در این سال ها خوب فهمیدم، تو در سخت ترین شرایط می خندی چون عادت تو خنده است، اما تنها من می فهمم که خنده تو خنده ای به تاریکی مرگ است نه کمتر

بدان که تا روزی امید را به تو برنگردانم زندگی به قدر زنده بودن خواهم کرد نه به قدر زندگی کردن

حال اگر دوستم داری، حال اگر برایت عزیزم، به سال های قبل برگرد دوران دوری است اما قابل دسترس، کمکت می کنم،دستم را رد نکن، من چون اطرافیانت نیستم، من تو را برای خود
نمی خواهم من تو را برای خودت می خواهم خودت را برای خویش، باور کن بی تو نمی توانم. برگرد به زمانی که تنها و دور از دسترس این آدم ها بودی

امیر

دسته هاداستان برچسب ها:
  1. ۲۷ آذر ۱۳۸۸ در ۲۲:۳۶ | #1

    :-؟ :-؟
    من که رفتم تو فکر
    مشکوک شدی امیر

  2. ۲۷ آذر ۱۳۸۸ در ۲۲:۵۳ | #2

    خیلی بهش فکر نکن چون بی نتیجه است
    واسه من که نتیجه نداشته

  3. سیما
    ۳۰ آذر ۱۳۸۸ در ۲۱:۴۸ | #3

    so gloomy :(

  4. ۲ دی ۱۳۸۸ در ۱۶:۴۰ | #4

    Gloomy is a good feeling :)

  5. افسر وظیفه میرزابیگی
    ۱۰ دی ۱۳۸۸ در ۲۰:۱۳ | #5

    چه امیر احساساتی دارم من -

  1. بدون بازتاب