خانه > عمومی > جواب اشکهایت …

جواب اشکهایت …

آن روز که برای دیدن تو به آن دیار غریب آمدم هرگز نمیدانستم هیچ غربتی دل گیرتر از نبودن تو نیست

امروز که بی پروا از احساس تلخ و شیرین برایت می نویسم می دانم تو در آن سوی آب ها طعم احساس مرا نخواهی فهمید

شاید فراموشم کرده ای یا شاید نمی خواهی به یادم آوری

سال ها از آن چند روز می گذرد و تو هرگز نفهمیدی که چرا و چگونه طاقت ماندنم نیامد و از پیش تو رفتم، می دانم که فراموش نکرده ای آن صبح سرد ابری را

زبان مادری مان برایت بسیار سخت بود و من هرگز نتوانستم احساس خویش را با زبانی به تو بگویم که هیچ احساسی در آن نمی دیدم و با آن غریبه بودم

چکونه فال حافظ برایت میخواندم

چگونه داستان خسرو و شیرین برایت می خواندم

چگونه طعم احساس خود را تو باز گو می کردم و قتی حتی زبان ظاهری مرا نمی فهمیدی چه رسد به زبان قلبم

من هیچ تعلقی به آن فرهنگ و آن مردم نداشتم و افسوس که تو نیز از آن مردم شده بودی

تغییر زندگی غرب را در تو دیدم و از آینده خویش هرسان و دل شکسته شدم

آن ترس بود که در آن صبح سرد ابری که هیچ گاه از یادمان نرفت جواب اشکهایت بغض بود و جواب حرفهایت . .

آری من به راستی ترسیدم از غربتی که تو را در برگرفته بود و گمشدن در فرهنگی که آشنای دوران کودکیم را اینچنین تغییر داده بود

اما من همچنان خوشحالم از اینکه تو آشنای زمانی بودی که سخت ترین لحظات زندگی من بود و امروز در سختی زندگی یاد تو را و آن روز های سفر را در خاطر خویش می پروانم

و برای تو بهترین ها را آرزو می کنم

شازده کوچولو

  1. ۱۳ بهمن ۱۳۸۸ در ۲۰:۳۳ | #1

    فوق العاده بود !
    خیلی حال کردم
    باید بهت زنگ بزنم :D

  2. ۱۳ بهمن ۱۳۸۸ در ۲۲:۰۲ | #2

    خیلی لطف داری مصطفی جونم ، و اینکه خیلی دوست دارم عزیزم

  3. حمید جلالی
    ۱۳ بهمن ۱۳۸۸ در ۲۳:۲۷ | #3

    خیلی زیبا و پر احساس.

  4. ۱۴ بهمن ۱۳۸۸ در ۱۷:۲۸ | #4

    ممنون حمید عزیزم
    به اون فال زیبای شما تو آخرین پستت نمی رسه !

  5. ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ در ۱۸:۱۳ | #5

    واقعا قشنگ بود!خیلی عالی بود…

  6. ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ در ۲۰:۳۵ | #6

    ممنون حسین جان شما لطف داری

  7. مجتبی
    ۶ اسفند ۱۳۸۸ در ۱۹:۰۹ | #7

    امیر جون فکر نمی کردم انقدر روح لطیفی داشته باشی
    آخه ای
    ولی واقعا قشنک بود

  1. بدون بازتاب